تبليغاتX
اری..میدانم!!..حرفهایم همه پرتکرار است

 

میگن غریبه

میگم چطوری میشه که اینقدر مهمون داره همیشه پس

میگن بزرگواره

میگم واسه غریبه ها هم؟

میگن دست رد به سینت نمیزنه

میگم چون غریبه؟

میگن کریمه

میگن خوش به حالتون مجاورین

میگم کم سعادتیم

میگن امروز تولدشه

میگم قدمش سبز بوده واسه دیار ما

میگن نه نمیگه هیچ وقت

میگم سلامتی واسه همه

میگن ان شاالله...

 

 

پی نوشت:این روزا بلاگفا خیلی اذیت میکنه...

به زور یکی یا دوتا از لینکامو لود میشه...اما میام هرجور شده....!!

!! نوشته شده توسط ماریان | 2:30 | شنبه نهم آبان 1388 •

 

 

داشتم میخواندم از همه چی از نوشته ها و نانوشته ها.......

از همه انچه که اگر نوشته شده بود چه خوب بود

و همه انچه که اگر نخوانده بودیم چه بهتر..

از عمق نوشته های چرند و پرند دهخدا تا کوهی از نوشته های که رمان نامیدنشان و یا مقاله...که در اخر چه؟؟؟به گجا سوقش دهند وقتی نمیتوانند دم از استقلال بزنند...

روزگاری ایرانی بوده و صور اسرافیلی و ادامه دادندش تا رسید به روزنامه ای به نام کیهان...

که نامش گوارایش نباد تا روزی که اینچنین مته بر خشخاش این نامردمان نااهل بگذارد اینچنین گستاخانه...

کاش حرمت قلم حفظ میشد تا روزی خواندن نوشته ای ازهنر همان قلم رعشه بر پیکر خواننده ای چون من نمی انداخت...

گوارایش نباد نام ایرانی زمانی که مینگارند از ایرانی و مینوازند ساز بی غیرتی..

 

 

پی نوشت:

مطلبی از کیهان خواندم در مورد همین بحث های انتخاباتی که ترجیحا مطرح نمیکنم که در وب ما هم چون بقیه تخته نشود...و سعیم بر این است که بحث های سیاسی را وارد این وب نکنم...اما گاهی دیگر طاقت از کف داده و دل به دریا میزنم همچون اکنون..!

 

 

!! نوشته شده توسط ماریان | 22:7 | یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 •

دست از طلب ندارم تا کام من براید..!!

 

شده گاهی فکر یا حس کنین که دنیا به اخررسیده و شما هم دیگه هیچ کاری ازتون بر نمی اید وباید لبیک دنیا بگید؟؟؟

به نظرمیاد زمانی که ارتباط ها قطع بشه و خودت بمونی و خودت اینجوری میشه که همچین حسی پیدامیکنی...

حالا حکایت ما هم شده اینجوریا دیروز پریروزا....

خسته و هلاک از فرمایشات سقیل استاد عزیز دانشگاه که برای تدریس به خود زحمت داده وفارسی را هم اصلا پاس نمیداشتند وبه زبان ان بی ناموس ها صحبت میکرد که باعث شده بود بنده ازهندزفری موبایلم(ببخشید همراهم)طلب کمک کنم جهت گذران وقتی که میگویند طلاست وتا انتها ازمیوزیک های انریکو لذت ببرم ..به منزل برگشتم...

تلفن را برداشتم که تماسی حاصل نمایم بین خود وبرادر جان که خوب خانومی بی شرم ان طرف خط هی میگفت:

تلفن شما به علت بدهی قطع میباشد...

گفتم میباشد که میباشد باز هم مگر موبایلکم..!!

سراغ موبایلم رفتم وهمان خانوم که نمیدانم دیگر از کجا شماره همراه ما را پیدا کرده بود با مهربانی میگفت :

مشترک مورد نظر با پرداخت به موقع قبض خود ما را همراهی بفرمایید لطفا

که یعنی بعله خبر مرگت بیا این قبضتو بده تا اون روم بالانیومده ......

از اونجایی هم که چرخ برهم زنم گرغیرمرادم چرخد گفتم فوتینا..!! چیزی که زیاده سیم کارت ایرانسل..!!گشتم و تا سیم کارتو پیدا کردم دیگه از خیر حرف زدن با داداشم گذشته بودم گفتم میرم تو نت می چرخم که هم سیاحت است و هم زیارت..کسی هم نیست که هی بهت گیر بده بگه پشت خطی داشتی جواب بدی ها من منتظر تلفنم....

فقط به دنبال حرف زدن و ارتباط برقرار کردن بودم تا ارام شوم...

با همان سیم کارت که این روزها فکر کنم کارش به جایی رسیده که با یه گونی نونه خشک هم معاوضه میشود خواستم کانکت شوم که خدا را شکر همان ویروس های عزیز که حکایتشان را خدمتتان عارض شده بودم قبلا.. حتی اجازه ندادند که دکمه on انرا فشار دهم و همینطور هی به خودی خود روشن میشد و باز اندکی بعد ری استارت میشد و بعدش هم خاموش و باز از سر نو...

دیدم نه مثه این که واقعا این تو بمیری از همون تو بمیری های معروفه و باید زبون خوش گرفتش گویا...

گفتم باشد قبول ..ما تسلیم...اخبار دنیا را که میتوانم نگاه کنم ببیتم باز این رییس دولت عدالت گستر ما چه دسته گلی به اب داده که یه کم بخندیم و شاد بشیم از همین روخواستم سراغ شبکه بی بی سی را بگیرم که الحمد و والمنه ایشان در دسترس نبودند و یادم امد که مدت هاست احتیاج به اپ گریت دارد این وسلیه خلاف شرع..و از این ها هم گذشته مدتی بعد کاملا اتفاقی برق منزل قطع شد وما ماندیم واستغاثه های دل کوچک که هم صحبتی ..ارتباطی.. چیزی میطلبید...

حکایت این که میگن سه پلشت اید وزن زاید و مهمان زدراید شده بود جریان ما..

این طوری شد که دیگه از خیر هر نوع ارتباطی گذشتم و به همان داشته ها ی منزل بسنده کردم .....

وتازه اونجا بود که فهمیدم چه اعتیاد عجیبی به این تماس ها پیدا کردم وفکراین که تاصبح قراراست تمام تن و بدنم بلرزد به وحشت میانداخت مرا..

مثل همون معتادا انگار به دنبال ساقی بودم..که اتفاقی چشمم به همراه طفلکی دوستم که زیرتخت بود افتاد که گویا جا گذاشته بود وازانجایی هم که silent بوده هرچه تماس گرفته بنده متوجه نشدم...اینه که پریدم تو بالکن و یه چندتا تماسی برقرارکردم وارامکی گرفتم و بعد بدون هیچ ارزه بر اندامی خوابیدم تا صبح تخت تخت...!!

 

اینجا بود که یه لحظه فکر کردم چه بد بود اگه الان قرن 21 نبود...چه بد بود اگه وسایل ارتباط جمعی اختراع نشده بود تا حالا....وچقدربده که یکی مثل ما اینجوری معتاد این چیزا بشه........

 

 

پی نوشت : جایی اگه سراغ دارین ترکمون بدن بفرمایین...

بنده داوطلبانه در پی ترک این مقوله هستم...

 

!! نوشته شده توسط ماریان | 23:0 | سه شنبه چهاردهم مهر 1388 •

 

 

 

می خواهمت به ساده ترین بهانه در سکوت صدا

روشنی خوابهایت..حکایت ویرانی من است

چه نجیب نجوا میکنم تورا میان رنگ و دلتنگی

خطی ننوشتی هیچ

و ابرکی سیاه تمام شب بارید

چه گستاخانه........

فصل کاغذی دوست داشتن مرا اب برد

راست میگفتی

همیشه میتوان در تنهایی مرد

یا غرور یک حس اشفته را تجربه کرد..

اما انقدرها هم  ساده نبود

اخرین کلام رفتن در جاده خالی

و پشت سر گذاشتن غوغای باد

 وتو..........چه لیلا وار

حکایت مهربانی خدا را برایم زمزمه کردی..

 

 

 بعدا نوشت:

ویروس های مزاحم را به سلامتی به منزل اخرت سوق دادیم و اکنون سالم و سرحال در خدمتیم...

!! نوشته شده توسط ماریان | 12:3 | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

 

اقایان مهندس میفرمایند این رایانه شخصی از پي اين نت بازي هاي مداوم بنده گویا تا خرخره ناپرهیزی نموده و پذیرای انواع و اقسام باکتری و ویروس شده اند...

و بنده هم که در کمال تنبلی در پی انتی باکتری های جدید نبوده و به گمانم ما را لايق نميدانستند كه تشريف بياورند منزل ما حال مانده ايم كه چه كنيم با فراق و دوري شما دوستان مجازي عزيز...

خانه ويندوز ان مهمان هاي ناخوانده را ويران نمودم و خانه جديدي برايشان دست و پا كردم از سر كرم و رفاقت كه بي در كجا نمانند سر سياه زمستان...

اما گويا خودمان به شر كرامت خودمان مانديم كه حال هرچه جستجو ميكنيم سي دي هاي مادر برد و مودم مان را يافت نميكنيم...و باز دردسر اين كه در پي اش باشيم در اين وانفساي بي رايانه اي هم كه شده قوز بالاقوز...

البته عارض شوم كه عادت به زحمت دادن دوستان نداريم كه سرغ انان نمي رويم فعلا...

از انجايي هم كه بسيار طالب ان هستيم كه پا در اين دنياي رايانه شهرمان يعني همان مجتمع تك معروف نگذاريم اين است كه ميخواهيم دست به دامان دوستان عزيز شويم نا چارا و با شرمندگي زياد....و انها هم كه بسيار خوش قول و با مرام...

شرمنده اين كه با كافي نت هم ميانه خوبي نداريم كلا...پس زحمت بكشيد چند صباحي دوريم را تحمل نموده تا دوستان قضاي حاجت ما بفرمايند... 

 

پي نوشت:شرمنده كه بعد از مدت ها غم و غصه هايمان را برايتان سوغات اورديم....سريعا كه به حساب اين مهمان هاي ناخوانده رسيديم خدمتتان براي عرض ادب خواهيم رسيد..

 بعدا نوشت:مجددا سوال ميفرمايم حال همگي خوب است ان شاالله كه؟؟؟نگرانيم خوب..!!!

 

!! نوشته شده توسط ماریان | 19:58 | دوشنبه ششم مهر 1388 •

 

رفتيم و برگشتيم به سلامتي ..!

وازاونجايي كه ميگن تني كه باد بخوره ديگه خاك نميخوره اينه كه هرچي ميخوام حواسمو جمع كنم و يه سفرنامه به سبك خودم بنويسم نميتونم و بدجوري اين حواس ما با ما سر ناسازگاري برداشته..

شايد هم كلا از خير سفرنامه گذشتم...نميدانم فعلا....خواستم عكسي بگذارم كه اين سايت اپلودي كه بلد بوديم هم كار نميكند و گويا خراب است...

اينه كه معذوريم و چه خوب..!!

عرض كنم که خزرشهر اقامت داشتیم وبه دلیل وجودتنبل هایی در جمع که پای رامسر و چالوس رفتن نبودندتنها دو شب در جنگل اقامت داشتیم در منطقه کیاسر نزدیک ساری درمحدوده سد شهید رجایی..که طبیعت بکر و دست نخورده ای بود..

  مسافرت خوبي بود اما به سبك جديد تر و متفاوت تري از هميشه..البته اگر از خير ان چند باري كه مجبور به خانه نشيني شدم و از زمين و زمان ضربه ميخوردم  بگذريم..كه باعث شد اكنون با پايي ناقص و ارنجي كبود در خدمتان باشم..!!

 

پی نوشت:حال همگی خوبه؟؟

دلتنگمان هم که نشده بودید گویا..!!

 

!! نوشته شده توسط ماریان | 19:2 | دوشنبه سی ام شهریور 1388 •

 

 

دوستان جميعا تصميم گرفته مرحمت نمايند و بنده نوازي كنند .. به خود هم اندك فراق بالی هديه نمايند و اینجانب را به مسافرت روي بگردانند كه ديگر مجال صبوري نيست گويا ...

فرموده اند بار و بنه را جمع كن چند روزي گم شوكه نبينيمت...تا اين پاچه ما كه مدت هاي مديدي است در نيش شما گيركرده نفسي اسوده نمايد و خلوتي تازه كند...!!

 

واز انجايي كه ما هم گردني به باريكي مو داريم و از اين روزگار و اين همه خوشي هم به تنگ امده ايم و نياز مبرم به اندك نا خوشي داريم و دلمان هم براي دل دوستان كباب است اين است كه ميخواهيم اجابت خواسته انان بفرماييم و همراهيشان كنيم  كه بيشتر خوش بگذرانند ازانجايي كه هردم ميگويند بدون تو خوش نميگذرد...

كه ما ترجيحا اين يكي را بيشتردوست داريم باوركنيم تا قصه پاچه گيري را.......

 

راهي منطقه سرسبز شماليم فردا به مدت حداكثر 7 روز...

شايد نمك ابرود شايد هم چالوس شايد هم نزديك تر.!!

بستگي به همت دوستان دارد كه چقدر پايه باشند.....

بساط مسافرت ميچينيم اين روزها..

از قبيل خريد ليوان يكبار مصرف به ميزان يك گوني!!

به قول مشهدي ها قروت كردن كارت هاي بنزين فاميل ودوستان

خريد منقل و سيخ (البته با پسوند كباب نه سنجاق..كه گمان به اين كه بزن روشن شي نبريد وبيراه فكرنكنيد..)

و خريد لاستيك زاپا س براي اتومبيل هاي همراهي كننده عهد بوق و باستان...

و اندكي هم اسباب لهو و لعب همچون قليان ..كه خدارا شاهد ميگيرم كه بنده اصلا در پي اين مقولات نيستم و به قولي پاستوريزه كه سهل است هموژنيزه هم بايد براي ما لنگ پهن كند.. اما خوب دوستانند ديگر كه قبول.. جا دارد كم كم به اين فكر كنم كه شايد ناباب هستند و بايد تركشان كنم احيانا...

 و اميدوارم ان شاالله قسمت شما هم بشود و طلبيده شويد پابوس يكي از همين نعمات خداوندگار که البته اينجانب علي الحساب نايب الزياره از جانب شما خواهم بود واگر پارچه اي چيزي داريد و ميخواهيد متبرك كنم به نام دريا ما در خدمتيم...

ديگر عرضمان اين است كه حلال كنيد اينجانب را و منتظربازگشتمان شما را به همين شب ها قسم باشيد...

خواهم امد و خواهم نوشت كه چه كرديم در اين توفيق اجباري..!!

 

پی نوشت: سفارشی ..چیزی؟؟

 

!! نوشته شده توسط ماریان | 12:33 | شنبه بیست و یکم شهریور 1388 •

 

 

به خواست اهورا مزدا من چنينم كه راستي را دوست دارم

و از دروغ روي گردانم..

.دوست ندارم كه ناتواني از حق كشي در رنج باشد..

 دوست ندارم كه به حقوق توانا به سبب كارهاي ناتوان

اسيب برسد

ان چه را كه درست است من انرا دوست دارم

من دوست و برده دروغ نيستم

من بد خشم نيستم

حتي وقتي خشم مرا مي انگيزاند ان را فرو مينشانم

من سخت بر هوس خود فرمانروا هست

 

معتقدات داريوش كبير كه خود در سنگ نبشته اش اعلام ميکند...


 

 داشتم فكر ميكردم كه اكنون همه چقدر همينطور است همه چيز...

داشتم فكر ميكردم كه الان هم بعد از اين همه سال چقدر دروغ فراوان نيست

داشتم فكر ميكردم كه اين پول و قدرت هنوز هم اصلا نتوانسته جاي انسانيت را بگيرد و چه عالي!

داشتم فكر ميكردم كه حكومت داري حال ماهم چقدر حتي از ان موقع ها بهتر شده و چه خوب!

داشتم فكر ميكردم كه چقدرعالي شده همه چيز وقتي ديگر اهورا مزدا نابود شده و خدايي با اينهمه عظمت جايش امده....

داشتم فكر ميكردم كه اين داريوش مثل مولا علي ميگويد كه انچه را براي خود  نمی پسندي براي ديگران هم نپسند و خداي داريوش اهورا مزدا بوده و خداي علي احد و واحد...و چقدر از ان دوران چيزهاي زيادي اكنون مانده كه جاي بسي شادماني دارد..

داشتم فكر ميكردم كه  خوب تر ها يي امده اند مثل حقوق اوليه انسانها كه كهريزك است وشكنجه هاي روحی كه خوب لازم است حتما.. و باز چقدر خوب..مرحبا!

داشتم فکر میکردم که حقوق کسی که خطایی کرده چقدر کامل ادا میشود که در ندامتگاه ها هم میتواند  وب خود را به روز کند و خدا را شکر از این همه خوشبختی..!

داشتم فكر ميكردم كه پيشرفت ها چشمگير شده به لطف ايين مقدس اسلام كه جاي اهورا را گرفته و خوب حتما حكومت دارانش هم جاي داريوش كبير را...

داشتم فكر ميكردم كه انهايي كه حسرت ان حكومت داري هزاران سال پيش را ميخورنند و هي ناله نفرين دارند ديگر مگر چه ميخواهند ؟

يعني ميخواهند بعد از هزاران سال هنوز هم اندك پيشرفتي ما در زمينه انواع شكنجه هاي روحي و رواني انسان ها كسب نميكرديم؟

يعني ميخواهند كه هنوز همان مردمان  كه براي جفايي يا ازاري پشت دين عزيزشان وحاكم مردمي شان مي ايستادند رهبرودينشان را معتمد بدانند؟

داشتم فكر ميكردم كه ايا فكر كنم كه ما خوشبختيم براي داشتن ديني چون دين اسلام؟

داشتم فكر ميكردم كه چه خوب بود اگر من فكرنميكردم.........

 

!! نوشته شده توسط ماریان | 19:40 | پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 •

 

 

چون كوير تشنه ام دريا صدايم ميزند

نبض باران در كويرچشم هايم ميزند

من كه با ائينه پيوندي ندارم پس چرا

يك نفربا نام همسايه صدايم ميزند

دارم از لبخند مي ايم زراهي دور دست

قلب يك گلبرگ پايي در هوايم ميزند

بي تو اينجا چون كوير تشنه ام لبريز اه

غم نشسته در كنارم ني برايم ميزند......

 

 

ماه رمضان هم امد و ازاونجايي هم كه به لطف اين سردمداران دروغ گوي اين مذهب بنده اصلا قصد روزه گرفتن ندارم ..پس تو فيري به حال ما نميكند....

اما به هرحال عزيزاني كه ميخواهند روزه بگيرند و به قولي اصلاح بفرمايند خودشان را تبريكات مارا پذيرا باشيد به خاطر حلول ماه مبارك رمضان

 كه به يمن حضور اين ماه يك نان داني ديگر براي اهل مذهب شد كه هيئتي تشكيل دهند به نام ستاد استهلال ماه ومواظب حلول ماه  باشند كه مبادا بيايد و برود و ما از ان بيخبر و مثل چند سال پيش نشود كه تهران و قم عيد داشته باشند و ما روزه باشيم با توجه به اين كه به گفته خودشان روزه در عيد فطر حرام است...

و حالا از اين كه چه جورياست كه فلان ماه گرفتگي در فلان روز را ميشود پيش بيني كرد و بعد هم نماز ايات خواند اما حلول ماه را به دست منجمان نميشود سپرد بگذريم....

كه البته اقايان در جواب ميفرمايند بايد با چشم غير مسلح ديده شود اين ماه گرانمايه..حال انكه اين قانون فرقي هم براي امد و رفت ماه ميكند يا خير را  نميدانم...

و سوال ديگر اين كه چه طور است كه ساير ماه ها به همين راحتي و سادگي ميايند و ميروند و گزندي هم به ما نميرسانند اما اين يكي ماه كه ميگويند ماه خداست و فلان است و فلان اين همه ادا دارد و زحمت ؟؟

 

              اهدنا الصراتا المستقيم

             صراتا الذين انعمت عليهم

             غير المغضوب عليهم

              ولا الضا لين

 

پي نوشت:

بنده نه مغضوب هستم و نه ضالين......

مهم صراط مستقيم است كه بسيار در پي يافتنش هستم...

اما صراتي كه اينان ميگويند را هرگز مستقيم نخواهم دانست..

 

 

!! نوشته شده توسط ماریان | 20:36 | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

 

 

ميگن سكوت علامت رضايته...

پس ايني كه ميگن جواب ابلهان خاموشي است چيه؟

بالاخره اينه يا اونه؟

علامت رضايته يا جواب ابلهانه...؟؟

يعني وقتي يكي مياد خاستگاري و شما هم از سر نجابت سكوت ميكني داري جواب يه ابله رو ميدي؟

يا نشانه رضايته ؟ ميگم اين حرف ها از كجا مياد اخه ؟ ريشش ماله كجاست ؟

اين فرهنگستان زبان فارسي هم خوب مارو سر كار گذاشته ها...

خيلي جاهاش كم و كسر داره...

از يه طرف ميگن (البته مشهدي ها..بقيه رو نميدونم): هر چي سنگ مال پاي لنگه...از اون طرف ميگن خدا گرزرحمت ببندد دري زحكمت گشايد در ديگري...

نميدونم شايد سر كاريم...

ما ادما يه چيزا و يه حرفايي رو داريم هميشه كه اسمشو ميزاريم قول معروف

بعدم ميگيم تا صحه بزاريم به حرف فلاني كه مثلا تاييدش كنيم....

نميدونم واقعا چه اصراريه اخه؟

مثلا يكي مياد شكايت ميكنه كه عاشقه و درد عشق كشيده و شاكي و ما در جوابش ميگيم:

دنيا خيلي كوچيكه ..دوتا دل كنارهم جا نميشن.. بهتره عاشق نشي

اونوقت يكي ديگه مياد و شاكي از اين كه فلاني چه گيري داده به ما و هي ميگه دوست دارم..

و باز در جواب اين يكي ميگيم:

اگه يكي يه روزعاشقت شد سعي كن از دستش ندي چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نميكني...

يه جورايي خنده دار نيست؟

يا مثلا ميگيم : بخند تا دنيا به روت بخنده يا خنده بر هر درد بي درد بي درمان دواست.. از اون طرف يكيو كه ميبينيم دائما ميخنده ميگيم يارو عجب ادم خل و چليه...چه بيخياله...انگار نه انگار...طفلي زن و بچش..!!

ميگن از تو حركت از خدا بركت...اونوقت باز ميگن قسمته ديگه كاريش نميشه كرد..

قصدم راه انداختن بحث هاي مذهبي يا فلسفي نيست والله..

منظوراينه كه چرا ما گاهي مي خوايم فقط يه چيزي بگيم...؟؟

حيف كه اين اثرات پيري زود رس مثه الزايمر نمي زاره و الا خيلي ضرب المثل ها و حرف هاي رايج ديگه اي يادم بود كه بنويسم تا ببينيد كه چقدر با هم در تضاد هستند...اما حيف...

اين وكيلا رو ديدين؟ ازيه قانون و تبصره يه بار واسه محكوم كردن يكي استفاده ميكنن ويه بارديگه ازهمون واسه تبرئه كردن يكي ديگه..

حالا حكايت ما هم شده اين جوري...

از يه جمله يه بار واسه همدردي با يكي استفاده ميكنيم بعد واسه همدردي با يكي ديگه خلاف اون جمله رو ميگيم......اين قشنگه واقعا؟

يا مثلا ميگيم خدا بزرگه درست ميشه..از اون طرف همچين كه يارو سرشو برميگردونه ميگيم خدا صبرش بده چي ميكشه طفلك.......

خوب بابا اگه مطمئني كه خدا بزرگه و درست ميشه ديگه چرا

  صبرش بده...مگه نميگي درست ميشه؟

ما ادما دليل همه اينارو مياريم همدردي اما ايا به اين فكر كرديم كه به خاطر اين همدردي داريم دروغ هم ميگيم..البت گمان به اين نبرين كه منظورم اينه كه نبايد به بهانه همدردي دروغ گفت ..خير چراكه بنده خود بسيار طالب اين هستم كه غصه اي از دوش ديگري بردارم حال با هر روشي..

منظور اينه كه حرف هايي رو بگيم كه به ان معتقد باشيم.

.حكايت ما نشه كه از سر همدردي بگيم صبور باش همه چيز درست ميشه در صورتيكه تو همه وجود خودم يه نمه صبوري هم يافت نكنم...اين طوري حرف ها هم بيشتر به دل ميشينه.....

 سخني كز دل بر ايد

لاجرم بر دل نشيند

 

 

انتها نوشت: ديروز اس ام اسي دريافت كردم كه ياد يكي از دوستان اين دنياي مجازي كردم که هی میگن میگن میکنه..نوشته بود:

ميگن يه ماه تو اسموني يه فرشته رو زمين

ميگم خسته نميشي دو شيفته كار ميكني؟

 

دوستانن ديگه...لطف دارن زياد.....

!! نوشته شده توسط ماریان | 18:44 | جمعه بیست و سوم مرداد 1388 •

RSS